تبليغاتX
قلم های سرخ
قلم های سرخ
اقتصادی، اجتماعی، سیاسی
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
ویلچر

پسرک پوست صورتش سوخته بود. دستشو جلوی سینه اش می‌گرفت، مچش تا می‌خورد و انگشتاش سمت پایین بود؛ طفلکی نمی‌تونست دستشو درست حرکت بده و فلج بود. سلام کرد و به دخترک سر میز گفت: «من شما رو می‌شناسم؟» دخترک گفت "آره، من شما رو کامل می‌شناسم آقای..."

مرد همراه دخترک که سر میز ما نشسته بود، گفت: "یادت نیست؟ ما با هم پارسال خوراک هشت پا خوردیم توی مراسمی که...."

پسرک گفت: "آره، یادم اومد. چرا دیگه نمی‌یاین، ما هر هفته برنامه داریم توی خیابون طالقانی، خوش می‌گذره. اول با هم نیم ساعت آواز می‌خونیم، نیم‌ساعت موعظه می‌شنویم و نیم‌ساعت هم انجیل می‌خونیم. خیلی شلوغ می‌شه. همه میان."

دخترک گفت: "من که گاهی میام. اگه اینو هم بتونم بیارم، بیشتر می‌آم."

من که داشتم غذامو می‌خوردم سعی کردم واکنشی نشون ندم. مرد شروع به گپ زدن با پسرک کرد و گفت: «راستی از دوست مشترکمون ... چه خبر؟ مگه ویلچر رو کنار نذاشته بود و می‌تونست یه کم راه بره؟ چرا اخیراً دوباره ویلچر نشین شده؟»

پسرک که مرتب لبخند می‌زد و گاهی وسط حرف‌زدنش آب دهانی به این طرف و اون طرف می‌پاشید، گفت: «چون با خدا قهر کرده. وقتی که با خدا رابطش خوب بود، تونست از روی ویلچر بلند شه اما حالا با خدا و مسیح قهر کرده.»

پسرک با جدیت و با حسی که تمام اعتقاد قلبی اونو نشون می‌داد، حرفشو ادامه داد: "خدا هم گفت حالا که با من قهر کردی، منم سلامتی تو رو می‌گیرم. آدم هیچ وقت نباید با خدا قهر کنه.»

دخترک و مرد همراه جفتشون تأییدش کردن. مرد گفت: «اون که از اول مسیحی نبود. مثل ماهاست دیگه؟ چه جوریشد که مسیحی شد؟» پسرک جواب داد: «ماجرای طولانی داره، تازه شاید نخواد که من بگم.»

مرد گفت: «شاید چون عاشق دختر مسیحی شده بود، دینش رو عوض کرد؟»

دخترک گفت: «چرا می‌خوای به زور جواب بگیری؟ به ما ربطی نداره چه جوری وارد گروه شده.»

پسرک گفت: «ما خوشحال می‌شیم شما باز هم بیاین. مسیح به همه آرامش می‌ده. من خیلی راضیم که مسیحی شدم.»

تو این مدت من هم با خودم فکر می‌کردم چرا اینقدر گروهک‌های ترویج مسیحیت زیاد شده؟ حتی این پسرک مفلوج یا اون دوست ویلچر نشینشون؟ من همیشه فکر می‌کردم اونها که نقصی دارن، دینشون کامل‌تره و اعتقادات بالاتری دارن و تصور نمی‌کردم بتونن دینشونو عوض کنن.

10 اسفند 87

پ.ن. قبلاً هم در این باره نوشته بودم. (اینجا)

+ نوشته شده در ساعت16:42 توسط امیر لعلی